تبلیغات
حرف دل جوان ها و نو جوان ها... - این قسمت:مسلم دایی

این قسمت:مسلم دایی

جمعه 4 تیر 1395
01:31 ب.ظ
امیرمحمد امیری

سلام
با اولین قسمت از سری خاطره های ظنز خانواده ی امیری در خدمت تونم،
الان شاید بگین چرا اسم آورده؟مهم نیست هماهنگ شده.
مسلم دایی همون داییست که من باهاش خیلی راحتم،
خیلی صمیمی،خیلی خیلی رک،
با استعدادی غیر قابل توصیف در کلش اف کلنز،که تویه روز اکانت 91 رو کرد 93،
کلش بازاش میفهمن چی میگم،
یه خصلت بدم داره اینه که از این شاخه به اون شاخه میپره،
حالا تا این جاش معرفی بود،
اولین باری که یه چیز عجیب از داییم دیدم،
یادم نمیاد چند سال پیش بود،
از خواب بیدار شدم خواستم برم آب بخورم،دیدم نشسته با یه قوز فجیعی خوابیده،
بیدارش کردم،تازه کلی هم ترسیدگفتم اینجوری داغون میشی درست بخواب،
دراز کشید رفتم اومدم دیدم دوباره همونجوریه،
فرداش قضیه رو برای مامانم تعریف کردم گفتم آره این داییت عادتشه،
گفت،داییت ساعتو واسه 7 تنظیم میکنه زنگ بزنه،
ساعت 12 گوشی شارژش تموم میشه خاموش میشه،
حالا این بماند،
من یه بار سر خریدن یه چیز داشتم تو اتاق گریه میکردم،
(من درون :خاک تو سرت)لا مصب اون موقع ابتدایی بودم خو،
حالا بماند،بعد رفتم شام بخورم بابام گفت آخه آدم سر این چیزای کوچولو گریه میکنه،
گفتم ولش کن الان اعصاب ندارم،
(من درون:راس میگه واقعا قاطی بودما)
بابام هم همیشه میگه:مورچه چیه که کله پاچش چی باشه،
مامانم در همین حین زد زیره خنده،
گفتم چیه خنده داره؟؟؟
گفت یاد بچه گیای داییت افتادم،
گفتم چی؟
گفت یه چیزی میخواست براش نمیخریدن،
میرفت عین ابر بهار گریه میکرد،
بعد یه رب از اتاق در میومد میگفت،
آبجی من برا چی داشتم گریه میکردم،
اینم شده بود عاتو دست ما،
گریه میکرد اینو تعریف میکردیم میخندیدیم،
خلاصه جاتون خالی،
منتظر بقیه اش باشین،
نظر فراموش نشه...
iwon.mihanblog.com
امیرمحمد امیری





موضوع: طنز،
اسم من امیرمحمد.
من از یه خانواده عادی از شهرستانهای تهرانم.
17 سالمه و به قول بزرگا تو سن خطرناکی هستم.
من دکتر میشم و برای این کار هر کاری میکنم،
از روزی شیش ساعت درس خوندن گرفته تا هر کار دیگه.
اگه این بلاگ رو دیدی حتما نظر و خاطرت رو به من بگو.
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به حرف دل جوان ها و نو جوان ها... است. || طراح قالب avazak.ir