تبلیغات
حرف دل جوان ها و نو جوان ها... - یه خاطره

یه خاطره

دوشنبه 31 خرداد 1395
11:46 ق.ظ
امیرمحمد امیری

سلام
امروز میخوام یه خاطره تعریف کنم،
چی شد که این تصمیمو گرفتم خودمم نمیدونم
حدودا 7 یا8 سالم بود تو یه خونه طبقه دوم مستاجر بودیم،
این خونه هم پمپ نداشت و از غذا اون محل مشکل آب داشت،
برای حموم رفتن باید یا نصفه شب میرفتی یا سحر،
ما رفتیم روستامون و منم ندید بدید تا کله تو خاک و خول بودم،
از روستا که برگشتیم،مامانه هی میگفت برو حموم،
من لفتش میدادم،آب قطع میشد و نمیشد،
یه روز از خواب بیدار شدم فکر کردم دارم خواب میبینم،
دیدم تمیز،موها خوشگل،
بعد که مطمئن شدم خواب نیستم،
خواستم برم از مامانم بپرسم قضیه چیه،
تا منو دید گفت عافیت باشه،
گفتم مگه من حموم رفتم،
گفت:آره دیگه امروز حدود ساعت 3 یا 4 صبح،
من گفتم شوخی نکن،
گفت چرا شوخی کنم وقتی رفتی،رفتی دیگه،
حالا بماند من از فکر کردن به این قضیه مدت ها سردرد داشتم،
اما هنوزم هیچیش یادم نمیاد،
شما هم از این قضیه ها داشتین،
شایدم بنظرتون چاخان باشه یا توهم،
اما بنظرم دلیلی برای دروغ گفتن وجود نداره،
iwon.mihanblog.com
نظر فراموش نشه...
امیرمحمدامیری


اسم من امیرمحمد.
من از یه خانواده عادی از شهرستانهای تهرانم.
17 سالمه و به قول بزرگا تو سن خطرناکی هستم.
من دکتر میشم و برای این کار هر کاری میکنم،
از روزی شیش ساعت درس خوندن گرفته تا هر کار دیگه.
اگه این بلاگ رو دیدی حتما نظر و خاطرت رو به من بگو.
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به حرف دل جوان ها و نو جوان ها... است. || طراح قالب avazak.ir