تبلیغات
حرف دل جوان ها و نو جوان ها... - به فنا رفتن

به فنا رفتن

دوشنبه 26 بهمن 1394
09:00 ب.ظ
امیرمحمد امیری

البته ما پسرا یه چیز دیگه میگیم
اما امروز به فنا رفتم،
قضیه از اونجایی شروع شد که اولای سال معلم ادبیاتمون عوض شد،
بعد یه شخصی میانسال اومد،
فکر کردیم از کمپ ترک اعتیاد در رفته،
بعدش ناظم اومد گفت معلم جدید ادبیاتتون ایشونن،
ترکیده بودیم از خنده،
از همون جا باهامون لج کرد،
تنها کسی هم که جرئت کرد جلوش واسه من بودم(امان از گنده گوزی)،
مثلا بگیم ده جلسه ادبیات داشتیم،من هشت جلسه سر کلاس نبودم،
یه بار چند روز قبل از 22 بهمن یکی از بچه ها گفت:
«دیو چو بیرون رود فرشته درآید»
و غیر مستقیم به معلم اشاره کرد،
آقا جوری این معلمه بهش برخورد که از فحش به مامان باباش تا اونجاها کشید،
بعد گفت ترم آخر میندازمت،
منم امروز باهاش لج کرده بودم،
داشت معنی شعر ها رو میگفت،
من تو فاز خودم بودم،
بهم گفت هوی تو اسمت چیه؟
گفتم:هوی اسم داره،آقای امیری،
گفت خفه ادامه درسو بخون،
گفتم میدونستم هم صدامو واسه هرکسی خرج نمیکردم،
هیچی دیگه از منفی بگیر تا اومدن معاون و مدیر،
حالا شانس آوردم با مدیر رفیقم وگر نه....
میدونم کارم بد بوده اما دیگه ببخشید...
فنا
نظرتونو بگین...


اسم من امیرمحمد.
من از یه خانواده عادی از شهرستانهای تهرانم.
17 سالمه و به قول بزرگا تو سن خطرناکی هستم.
من دکتر میشم و برای این کار هر کاری میکنم،
از روزی شیش ساعت درس خوندن گرفته تا هر کار دیگه.
اگه این بلاگ رو دیدی حتما نظر و خاطرت رو به من بگو.
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به حرف دل جوان ها و نو جوان ها... است. || طراح قالب avazak.ir