تبلیغات
حرف دل جوان ها و نو جوان ها...

نظر بدید

سه شنبه 22 تیر 1395
07:21 ب.ظ
امیرمحمد امیری


سلام 
آقا نامردی اگه نظر ندی 
حتی اگه اشتباهی اومدی باید نظر بدی بعدا بری...
ببین نظر ندی ................
مرسی اه....
Insta:@samir_amiriii


سلامی مجدد...

شنبه 23 مرداد 1395
01:17 ب.ظ
امیرمحمد امیری

سلام
ببخشید اینقدر دیر کردم...
درگیر بودم...
دلیل اصلی اینکه اومدم پست بزارم این بود که،،،
یه مطلب جالبی توی تلگرام خوندم مربوط به دهه هفتادی ها میشد...
واقعا خیلی خوب بود...
نسل مزخرفی بودیم ......!!!!
نسل انتخاب بین بد و بدتر ......!!!!
به ما که رسید رودخانه ها خشکید ، جنگل ها سوخت ،
و ابر ها نبارید .....
دل به هر کس دادیم ، قبل از ما دل داده بود .....
نسلی هستیم از بیرون تحریم شدیم !!!!!
از داخل فیلتر .....
هم از دزد می ترسیم هم از پلیس !!!!!
حیف ؛
نسل دیدن و نداشتن ،
خواستن و نتوانستن ،
رفتن و نرسیدن .....
نسل آرزو های که تا آخرش بر دل ماند !!!!!
نسل آهنگ های سوزناک .....
نسل طلاق هفتاد درصد .....
نسل فیس بوک از سر بی کسی .....
نسل درد و دل با هر کسی .....
نسل ماندن سر بی راهی .....
نسلی که ناله های همو فقط لایک می کنیم !!!!!
نسل خوابیدن با اس ام اس .....
نسل جمله های کوروش و دکتر شریعتی .....
نسل کادو های یواشکی .....
... یادمان باشد وقتی به جهنم رفتیم ،
بگوییم یادش بخیر آن دنیا هم جهنمی داشتیم ....!!!!!!
سگ دو زدیم برای آغاز راهی که قبل از ما هزاران نفر به آخر خطش رسیده بودند ....!!!!!!
تنها نسلی هستیم که هرگز نخواهیم گفت جوانی کجایی که یادت بخیر ....!!!!!

از این به بعد با پست هایی کوتاه و در موضاعاتی مختلف،
هر روز در خدمت شما هستیم...
اگر مایل بودید ما را معرفی کنید...
آماده ی تبادل لینک هستم...




موضوع: مشکلات،

خو لامصب نظر بده......

سه شنبه 22 تیر 1395
07:06 ب.ظ
امیرمحمد امیری


سلام و .......
خو رسیده به اینجام...
حالا کجاش مهم نیس...
من قبلا تو یه سایت بازدید فیک عضو بودم....
بازدید بالا بود نظر نبود میگفتم هیچی اشکال نداره...
خو لامصب دیگه عضو نیستم،
دیروز 197 نفر دیدن یه نظر نزاشتن...
آقا از این به بعد نامرده هر کی کامنت نزاره...
حتی اگه 1 ثانیه بودی باید کامنت بزاری بعد بری...
خود کشی میکنم خونم میفته گردنتونا ...
مرسی اه....

آقا کلا نقشه عوض شد؟؟؟

شنبه 19 تیر 1395
08:51 ب.ظ
امیرمحمد امیری

سلام
پست قبلی رو کلا بفروشین
من هرجوری که فکر میکنم نمیتونم این وبلاگو بفروشم،
ولی دارم تمام سعیمو برای ساختن یک سایت کاملا تخصصی برای،
آرامش نوجوونای امروز و دیروز بسازم،
یه کم هزینه داره که چیزی نیس،
ردیفش میکنم،ولی به تبلیغات و مخاطبایی سازنده احتیاج داریم،
مثل آترین جان که منو همیشه راهنمایی کرده،
از همین جا ازش تشکر میکنم،خیلی بهم انگیزه داده،
شما هم مثل من میدونین که این بازدیدا زیاد از طرف مخاطب نیست،
البته نه این که فیک باشه،چون در اون صورت الکسا افت شدیدی پیدا میکنه،
این وبلاگ قراره وبلاگ اطلاعاتی سایت جدیدمون بشه،
ازتون خواهش میکنم در این راه منو یاری کنین،
و اگر صاحب وبلاگی یا سایتی هستین مارو به مخاطباتون معرفی کنین،
ممنون که این پستو خوندیدن،
به امید یزدان پست بعدی آدرس سایت جدید باشه.!.
نظر فراموش نشه...



همه چی به شما بستگی داره؟؟؟

پنجشنبه 17 تیر 1395
09:13 ب.ظ
امیرمحمد امیری

سلام
این یه نظرسنجیه
اما به دلیل مهم بودنش خواستم پستش کنم،
یه سوال کوتاه ازتون میپرسم،،،
آیا شما موافقید من این وبلاگ رو بفروشم؟؟؟
1)آره
2)نه
اگه میشه دلیل نظرتون رو هم بگین...
یادتون باشه همه چیز به شما بستگی داره...
البته اینم بگم که ما در حال راه اندازی یه سایت تخصصی هستیم...
ممنون


معذرت

چهارشنبه 9 تیر 1395
08:03 ب.ظ
امیرمحمد امیری


سلام
اولا من به خاطر پست نزاشتنم معذرت میخوام
دلیلشم اینه که داشتیم مغازه رو جابه جا میکردیم،
الان مغازه ی بالا دست منه
مغازه ی پایین خیابون دست بابام
البته من تا 2 ماه دیگه که قرارداد تموم میشه اینجام.
راستی من به کلی یادم رفته بود به مناسبت ماه رمضون پست بزارم
روزه نمازاتون قبول باشه.
فک نکنید من روزه نمیگیرما،
امسال تا اینجا فقط 2 روز نتونستم بگیرم،
آخه تو جابه جایی مغازه بود داشتم میمردم
همتون عزیزید
نظر یادتون نره!.!


سلام به اندک طرفدارن

دوشنبه 7 تیر 1395
02:32 ب.ظ
امیرمحمد امیری


سلام
امروز تایپ کردن واسم خیلی سخته
چرا شو خودمم نمیدونم،
دستام داره میلرزه،
دیشب خاله م به مامانم زنگ زد گفت فامیل عبدالله اینا،
که تو کما بود فوت کرده ما هم داریم میریم شهرستان،
خو لامصب رفیقم بود،
این آواخر با گنده تر از خودش میپرید،
خو لامصب اگه اون دنیا ببینمت کلتو میکنم،
اول که اومده بود دهات هیچکسو نمشناخت فقط با من بود،
بقیه رو که شناخت دیگه منو ندید،
(سر اینم اون دنیا طلافیشو سرت درمیارم)
ولی در کل هدفم از این پست این بود که،
بگم خبر های فجیعی در راه است،
بد نه ها خوف و خفن،
اگه تونستید حدس بزنید،
خفن
نظر یادتون نره،،،


برچسب ها: خوف، خفن، خوف و خفن، خبر،

کجا رفتند؟

شنبه 5 تیر 1395
09:20 ب.ظ
آترین مهرآرا


کجا رفتند؟

ان ادمها

کجا رفتند

محبت های بی کینه

محبت های بی ریا

محبت هایی که تقاضای بازگشت نداشتند

کجا رفتند

سادگیها

حرمت ها

عشق های پاک

دوستی ها

باور ها

عقیده ها

کجا رفتند؟

 

کجا رفتید که اینقدر خاک ویرانه است و تمام خاکریزه هایش ناله میکنند ،با خشونتی که در راه ها پیداست

کجا رفت ان ماه صمیمی که در جاده ها پر میکشید

کجا رفتند ان ارامش ها

کجا رفتند من های ،واقعی انسان های واقعی

 که اینقدر این دل ویرانه است

که اینقدر درونم غوغا میکند

کجا رفتند تنهایی های که با نبود ادم ها بود

کجا رفتند

همیاری ها

همدلی ها

کجا رفتند

ان دست هایی که بی ریا و پاک در دستان دیگری قفل شده بود

کجا رفتند گذشته ها؟

چه دنیای بدیست امروز

هرچقدر

فریاد میزنی

گوش کسی بدهکار نیست

درونم پر کشیده به اسمان

یک جسم معلق با روحی بی جان.

حوصله ها

خاطره ها

انسانیت ها

پرکشیدند

رفتند و رفتند و رفتند

هر چقدر که بگویی باز کم است.

ما گفتیم و دردها کم شد؟!



این قسمت:ممد عمو

شنبه 5 تیر 1395
12:22 ب.ظ
امیرمحمد امیری

سلام
میدونم محمد نوشته میشه خواستم اونجوری که میگم باشه،
این ممد عموی من ماشالله هزارماشالله از نظر زرنگی و هوش به من رفته،
(من درون:آره جون خودت)
ولی بی شوخی خیلی زرنگ خیلی فعال،
ولی لامصب تو هیچ کاری بیشتر از چند ماه نیست،
یه مدت داشت گاو داری میزد،
یه مدت باغ گیلاس زد،
یه مدت خط تاکسی داشت،
خیلی هم غرور داره و قده،
یادمه چند وقت پیش با ماشین یکی از عموهام چپ کرد،
لامصب حاظر نبود بره بیمارستان خودشو نشون بده،
خرابکاری هم زیاد میکنه،
در همون پروسه ساختن گاوداری در دهات ما،
یک خونه بغل خونه مادربزگ پدری ام گرفت،
آقا این هی از پشت خونه خاک و میداشت،
میریخت تو باغ بابابزرگم،آخرم همون قطعه بعد از انحصار وراثت ماله خودش شد،
(من درون:اینجاست که شاعر میگه:خاک نریز تو باغ بدبخت میشی،)
حالا قسمت باحالش اینجاست که تو سند تاکسی به مشکل برخورده،
دیگه نمیتونه خاک برداری کنه،
(من درون:امیر بگو اصلا اون نمیتونه گاوداری بزنه اصلا خودش اونجا نیست)
راس میگه،جو گیر شده،
باغ هم انحصار وراثت شد،
راستی همین چند وقت پیش چند میلیون ازش کلاه برداری کردن،
کلا کلکسیون بدبختیه،
تا بعد بدرود،،،
بدبختی
نظر یادتون نره...




موضوع: طنز،

این قسمت:مسلم دایی

جمعه 4 تیر 1395
01:31 ب.ظ
امیرمحمد امیری

سلام
با اولین قسمت از سری خاطره های ظنز خانواده ی امیری در خدمت تونم،
الان شاید بگین چرا اسم آورده؟مهم نیست هماهنگ شده.
مسلم دایی همون داییست که من باهاش خیلی راحتم،
خیلی صمیمی،خیلی خیلی رک،
با استعدادی غیر قابل توصیف در کلش اف کلنز،که تویه روز اکانت 91 رو کرد 93،
کلش بازاش میفهمن چی میگم،
یه خصلت بدم داره اینه که از این شاخه به اون شاخه میپره،
حالا تا این جاش معرفی بود،
اولین باری که یه چیز عجیب از داییم دیدم،
یادم نمیاد چند سال پیش بود،
از خواب بیدار شدم خواستم برم آب بخورم،دیدم نشسته با یه قوز فجیعی خوابیده،
بیدارش کردم،تازه کلی هم ترسیدگفتم اینجوری داغون میشی درست بخواب،
دراز کشید رفتم اومدم دیدم دوباره همونجوریه،
فرداش قضیه رو برای مامانم تعریف کردم گفتم آره این داییت عادتشه،
گفت،داییت ساعتو واسه 7 تنظیم میکنه زنگ بزنه،
ساعت 12 گوشی شارژش تموم میشه خاموش میشه،
حالا این بماند،
من یه بار سر خریدن یه چیز داشتم تو اتاق گریه میکردم،
(من درون :خاک تو سرت)لا مصب اون موقع ابتدایی بودم خو،
حالا بماند،بعد رفتم شام بخورم بابام گفت آخه آدم سر این چیزای کوچولو گریه میکنه،
گفتم ولش کن الان اعصاب ندارم،
(من درون:راس میگه واقعا قاطی بودما)
بابام هم همیشه میگه:مورچه چیه که کله پاچش چی باشه،
مامانم در همین حین زد زیره خنده،
گفتم چیه خنده داره؟؟؟
گفت یاد بچه گیای داییت افتادم،
گفتم چی؟
گفت یه چیزی میخواست براش نمیخریدن،
میرفت عین ابر بهار گریه میکرد،
بعد یه رب از اتاق در میومد میگفت،
آبجی من برا چی داشتم گریه میکردم،
اینم شده بود عاتو دست ما،
گریه میکرد اینو تعریف میکردیم میخندیدیم،
خلاصه جاتون خالی،
منتظر بقیه اش باشین،
نظر فراموش نشه...
iwon.mihanblog.com
امیرمحمد امیری





موضوع: طنز،

اطلاعیه

پنجشنبه 3 تیر 1395
12:22 ب.ظ
امیرمحمد امیری

سلام
اول بگم درباره ی این بنرا فکر بد نکنید
پولشو میخوام واسه تبلیغ سایت جدید خرج کنم،
روش کلیک کنید،نکردینم فدای سرتون،
اطلاعیه واسه یه چیز دیگست
من میخوام آنالیز کل خانوادمو به صورت طنز براتون بزارم،
ببین طنزا نه از اون طنزا،از اون طنزا،
خوش باشین،
منتظر پست های جدیدم باشین،
iwon.mihanblog.com
نظر یادتون نره...


من،الان،اوووووووووووووووووووف

چهارشنبه 2 تیر 1395
04:11 ب.ظ
امیرمحمد امیری

سلام
اول بگم که اصلا قصد نداشتم امروز دوتا پست بزارم،
اما یه چیزی دیدم اوووووووووووووووووووووفــــــــــــــــــــــــــــ
نمیدونم اصلا اون نشانگر رتبه الکسا رو کنار بلاگ دیدن یا نه،
اما من هر روز یادداشتش میکنم،
امروز رفتم به وبلاگ ترکان سر زدم دیدم رتبش 18 میلیون و خورده ایه،
گفتم چه باحال منم همین نزدیکیام،
(یه پرانتز باز کنم بگم چون رتبه هر روز خیلی کم تغییر داره من 18 میلیون ر ونگاه نمیکردم)
خواستم شش رقم آخر دیروزو منهای شش رقم آخر امروز کنم،
دیدم یه چیزی فرق داره 18 نیست 10،
من از دیروز تا حالا 8,222,364 تا اومدم بالا،
(البته منظورم پایینه ها چونشو خودتون میدونید)
الان:
من:
الکسا:
وبلاگ:
شماها:؟؟؟
حالتتونو بگین،
یه خواهشی ازتون دارم،
اگه میشه تولبار الکسا رو برای مرورگراتون دانلود کنین،
آهای نویسنده ها برای رشد الکسا خیلی خوفه و توصیه شده،
خوش باشین،!،
نظر یادتون نره(:


عزیز کسی هم نشدیم!!!

چهارشنبه 2 تیر 1395
10:21 ق.ظ
امیرمحمد امیری

سلام
چند وقت پیش یه مطلب جالب خوندم،
گفتم یه چیز باحال ازش استخراج کنم بزارم واستون،
دستگاه های ATM یا همون خودپرداز،
اولش قرار بود رمزشون 6 رقمی باشه،
اما چی شد که نشد؟؟؟
همسر آقای جان شفرد بارون،
نمیتونستن شش رقم رو حفظ کنن،
به خاطر همین آقای جان شفرد،
رمز رو 4 رقمی قرار داد.!.
واسه یه نوجوون و مخصوصا واسه دخترا همیشه یه زمانی،
تو سن بلوغ که فکر هم خیلی درگیره،
پیش میاد که فکر کنه برای دیگران بی اهمیته،
بهش توجهی نمیشه و هیچکس به حرفاش گوش نمیده،
اما واسه من یه اتفاقی افتاد که دیدمو عوض کرد،
من به شخصه با داییم خیلی راحتم،
راحت حرفامو بهش میزنم،اختلاف سنی مون هم زیاد نیست،
بهش گفتم این مامان بابام کلا منو ول کردن،
من 17 سال سنمه تو کل ماه 17 تومن پول تو جیبم نیس،
بهم گفت اینجوری نیس،منم هم سن تو بودم اینجوری فکر میکردم،
(یه پرانتز باز کنم بگم یه خاطره توپ درباره داییم تو راهه)
ولی بعدش فهمیدم که مامان باباها از همه بیشتر دوست دارن بچه هاشون پول هاشون رو خرج کنن،
فقط میخوان ازشون بخوای،
چون نمیخوان خودشون بهت تحمیل کنن،
(البته به نظر بعضی ها قبلا تحمیل شدن)
چون در اکثر مواقع نتیجه خوبی نداره،
یادمون باشه هیچ وقت تا چیزیو از ته قلبت نخوای و براش تلاش نکنی بهش نمیرسی،
(من درون:دوباره این جو گیر شد اومد طلا بزنه)
بی ادب ساکت،
خواستن
خوش باشین...
نظر فراموش نشه...(;


سلام

سه شنبه 1 تیر 1395
05:10 ب.ظ
melika. m


سلام
من ملیکام ، نویسنده جدید
امیدوارم پستام مورد پسندتون باشه
 موضوعاتی رو که قراره درموردشون بحث کنیم لطفا شما بگید
بگید در چه زمینه ای پست بزارم
می تونید یه سری هم به این آدرس بزنید تا بقیه نوشته هامو ببینید
nojavoon.mihanblog.com
اینکه من چجوری نویسنده شدم داستان درازی داره
از یکی دو ماه قبل از عید شروع شد تا الان!
هی اصرار می کردن ، من می گفتم نه و نمیشه و وقت ندارم!!
دیگه آخر سر تو رودربایسی قبول کردم ! (آره جون خودم )
پروسه ی کاملشو می تونید تو نظرات اولین پستای همین وب ببنید
مثلا پستی که توش تاریخ داره و از استان گلستان نام برده شده!
منتظر ایده هاتون هستم




درخواست

سه شنبه 1 تیر 1395
01:13 ب.ظ
امیرمحمد امیری

سلام
مخاطبای اصلی این پست من
نویسنده های وبلاگ ها و سایت ها هستن.
حتما شما میدونید که تبادل لینک یکی از بهترین روش های
افزایش آمار بازدید سایته.
و در کاهش رتبه الکسا هم نقش داره،
برای همین امروز از هر کی مایله خواهش میکنم
من رو در سایت یا وبلاگش لینک کنه و بگه منم لینکش کنم،
با تشکر فراوان.
tabadol link
نظر یادتون نره...


اسم من امیرمحمد.
من از یه خانواده عادی از شهرستانهای تهرانم.
17 سالمه و به قول بزرگا تو سن خطرناکی هستم.
من دکتر میشم و برای این کار هر کاری میکنم،
از روزی شیش ساعت درس خوندن گرفته تا هر کار دیگه.
اگه این بلاگ رو دیدی حتما نظر و خاطرت رو به من بگو.
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به حرف دل جوان ها و نو جوان ها... است. || طراح قالب avazak.ir